«روایت ماندگار»
زندگی و کارنامه خیر مدرسه ساز خانم زهرا گیتی نژاد مدیر عامل «موسسه مهر گیتی»
آن ها مدرسه می خواهند...
همه ما به خوبی می دانیم قرار گرفتن یک فرد در جای درست و زمان مناسب در موقعیت های مسئله زا، شانس و سعادت و سزاواری می خواهد تا یک اتفاق مهم و تأثیرگذار به وقوع بپیوندد؛ اتفاقی مبارک که برای «زهرا گیتی نژاد» رخ داده است، یک بانوی تمام معنا «معلم» که زندگی خود را در راه آموزش و پرورش کودکان این مرز و بوم گذاشته است.
هنگامی که پس از سالیان متمادی معلمی و تدریس، در کسوت کارشناس آموزش و برای تربیت معلمان مناطق کم برخوردار به سیستان و بلوچستان می رود، خارج از روال از قبل برنامه ریزی شده، به همراه مدیر آموزش و پرورش استان و در روند بازدید از مدرسه ای واقع در نقطه صفر مرزی، فقر آموزشی را با تمامی وجود، لمس می کند و دگرگون می شود.
معلمی که در کل دوران تدریس خود در مدارس مختلف و مجهز تهران کار کرده بود، ناگهان با آغلی تاریک مواجه می شود که فقط و فقط با یک چراغ کم نور، روشن شده است؛ با دانش آموزانی که برخی از آنها پشت میزهای فرسوده نشسته و برخی دیگر، روی زمینی عریان و گونی هایی که بر زمین پهن شده بودند. اگرچه تصویر و حتی تصور چنین فضایی هم دردناک است اما مواجهه عینی با چنین شرایطی، آن هم به عنوان مدرسه و کلاس درس، همان لحظه کلیدی و زمانی است که «زهرا گیتی نژاد» از معلم مدرسه ای که اتفاقاٌ خودش هم هم بومی آن منطقه نیست، سوال می کند که چه می خواهد؟ اینجاست که معلم بلندنظر، چیزی برای خود نمی خواهد و درخواستش را برای کودکان بی گناه و کم برخوردار بلوچ، این چنین مطرح می کند:«من یک مدرسه می خواهم!»
داستان پر فراز و نشیب زندگی زهرا گیتی نژاد عبارت است از یک عمر معلمی و تدریس او به همراه روابط منحصر به فردی که با تک تک دانش آموزانش داشته و سپس شکل گیری موسسه خیریه «مهر گیتی» و مدارس متعددی که در اقصی نقاط کمتر برخوردار ایران ساخته است که به این موارد، باید بسیاری از فعالیت های خیری را که انجام داده را نیز افزود؛ روایت های داستانی بسیار شنیدنی که مرور آن ها، بدون تردید بارها و بارها قطرات اشک را بدون کنترل، بر چشمان هر انسانی جاری می کند. یک داستان انسانی ومملو از فراز و فرودهای احساسی که با خواندن آن قطعا از خودت خواهی پرسید «چرا من نباید همراه او بشوم؟»
باید باور کرد که برداشتن حتی یک گام هم می تواند منشأ خیر باشد و آنکه منشأ همه خیرها و خوبی هاست، راه را برای شما باز خواهد کرد تا گام های خیر بعدی را بردارید و اینچنین، در مسیری قدم برداشت که سراسر آن، خیر است و خیر است و خیر ....
با هم این روایت را از زبان خود این بانوی نیکوکار می خوانیم:

زندگینامه:
16 اسفند 1330 در خانه ای گرم و صمیمی در خیابان سیروس تهران، چهارمین فرزند خانواده ای سنتی به دنیا آمد. مادر خانواده، صبور و البته همیشه نگران؛ مثل همه مادران اصیل ایرانی که مأموریتی جز آسایش همسر و فرزندان ندارند. مادر در محله پامنار بزرگ شده بود و مدرک کلاس ششم داشت که آن وقت ها برای خودش مدرک ارزشمند محسوب می شد. پدر، قهرمان روزهای بچگی تمام دختران، در تهران به دنیا آمده بود و با مدرک دیپلم هنرستان فنی به عنوان کارمند در اداره برق آن روزگار، شغل و منصبی برای خود داشت. خودش می گوید: در خاطراتم، پدر همیشه مردی خوش لباس، با کراوات مرتب، برنامه کاری دقیق زندگی منظم و عشقی عمیق و مهربانانه به اهالی خانه امیریه تداعی می شود؛ مردی خوب و مهربان که همه هم و غمش این خانه و خانواده اش بود. و مادر در خاطراتم با چهره ای مهربان و دلسوز، دغدغه همیشگی گذران روزمرگی، استرس بزرگ شدن و به جایی رسیدن و خوشبختی فرزندانش تداعی می شود؛ مادری که تا آخرین لحظات حیات، مهربانانه چشم به راه و عاشقانه دست به دعا برای فرزندان و نوه هایش بود. هرچه به گذشته نگاه می کنم، عشق و محبت و علاقه خانه پدری، ذهنم را پر می کند. پدر و مادر، به راستی عاشق هم بودند و حضور بچه ها، مکمل مهری بود که بینشان همواره موج می زد. اوضاع مالی مناسب بود و رفاه نسبی در کنار آرامش و احترام، محیطی مساعد برای پرورش ما فرزندان مهیا کرده بود. محیطی که سال ها سعی کردم برای فرزندان خودم و همه فرزندان این مرز و بوم شرایط فراهم شدنش را مهیا کنم.
آغاز زندگی کاری در مدرسه باغچه بان
هیچ وقت در دوره شیرین کودکی، تصوری از آینده خودم در قالب شغل معلمی نداشتم، در واقع آن روزها قرار نبود دخترها از بچگی به شغل آینده فکر کنند. فقط یادم می آید از آن روزها همیشه دلم میخواست کارکنم و با درآمد آن، به خانواده فقیری که در همسایگی ما زندگی می کردند کمک کنم تا زندگیشان را سروسامانی بدهم.
وقتی رویای پزشکی به نتیجه نرسید، خیاطی را به طور حرفه ای ادامه دادم. کمال طلبی حتی در خیاطی همراهم بود و مرتب به سه راه شاه می رفتم، مدل به مدل پارچه می خریدم و برای خودم و مادر و خواهرم کت و دامن و لباس مجلسی می دوختم. اگرچه نتیجه کارهایم درجه یک بود اما دلم به این نتایج رضایت نمی داد. مترصد موقعیتی بودم که روند زندگی ام را عوض کنم و به شرایط دلخواه برسم. در اثنای این دغدغه که همواره با آن کلنجار می رفتم، یک نفر از خانم های حاضر در آموزشگاه خیاطی، در مورد کار معلمی اش در یک مدرسه با من صحبت کرد و گفت اگر تمایل داشته باشم میتوانم به عنوان دستیار آن مدرسه مشغول به کار شوم و بدین ترتیب، فصل جدید زندگی من از همان روز شروع شد. همان روز رفتم و در خیابان یوسف آباد، میدان فرهنگ مجتمع آموزشی باغچه بان را پیدا کردم. آن وقت ها مدرسه باغچه بان در تهران و دیگر شهرهای ایران چندین شعبه داشت اما شعبه اصلی همان جایی بود که من رفتم. همه مقاطع تحصیلی در آنجا وجود داشت، حتی کلاس های هنرستان هم که دانش آموزان را به آموختن حرفه های مختلف سوق می داد در نظر گرفته شده بود. آن سال ها برای هر کلاس درس، یک معلم و یک دستیار در نظر گرفته بودند که دستیار، وظیفه کمک به معلم و دانش آموزان را برعهده داشت. دستیاران زودتر به کلاس می رفتند و به دانش آموزان کمک می کردند برای حضور در کلاس آماده باشند. خودم را به خانم ثمینه باغچه بان معرفی کردم و به عنوان دستیار معلم برای کلاس های دبستان کودکان ناشنوا استخدام شدم؛ خانم باغچه بان با دقت و روشی خاص، مدرسه ای خاص را اداره می کرد و دختران و پسران ناشنوا در کنار یکدیگر درس می خواندند. در ساعت استراحت بین کلاس یکی از همین روزها، یک نفر از همکاران گفت که آموزش و پرورش در حال استخدام معلم برای مدارس عادی است. با طی مراحل ثبت نام در آزمون ورودی شرکت کردم. سر جلسه از شدت هوای آلوده آن منطقه گلودرد گرفتم و ناچار شدم یک هفته خانه نشین شوم. شنبه هفته بعد به همکارم گفتم اگر قبول بشوم، نمی توانم در آن منطقه کارکنم. بعد از این ماجرا، همچنان به مدرسه باغچه بان می رفتم و قبولی در امتحانی که داده بودم برایم اهمیتی نداشت و اصلا نمی خواستم به تغییر محل کارم فکر کنم. واقعا نمی دانم چه شد که قلقلک شدم از نتیجه امتحان خبری بگیرم. آن روزها در خانه همه تلفن وجود نداشت و مجبور شدم از تلفن عمومی به اداره آموزش و پرورش زنگ بزنم.
خودم را که معرفی کردم، کارمند کارگزینی بلافاصله گفت: شما قبول شده اید، چرا برای معرفی به مدرسه مراجعه نکرده اید. قند تو دلم آب شد و نمیدانم چطور به خانه رسیدم و تند و تند ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. واقعا باید از فردای آن روز به عنوان «معلم رسمی آموزش و پرورش» کارم را شروع میکردم. باغچه بان آن روز برای من تمام شد و منتظر شروعی جدید بودم؛ فصل جدیدی در زندگی ....
آغاز زندگی مشترک
16 اسفندماه 1356 بود که به همراه همیشگی ام «بله» گفتم و به طور رسمی، دوره جدید و دیگری از زندگی من آغاز شد. در صحبت های اولیه از من خواستند که در صورت ازدواج کار رها کنم و خانواده را در اولویت قرار دهم که من هم مخالفتی نداشتم. برنامه این بود که آغاز زندگی مشترک، پایان کار معلمی باشد؛ اما بازی های دنیا همیشه مطابق افکار و خواسته های انسان نیست و گاهی حتی روزگار خواسته های ما را عوض می کند. بعد از عقدکنان دوباره به کار معلمی بازگشتم وتا خردادماه هم کلاس های مدرسه وحدت را ادامه دادم. البته بعد از امتحان های بچه ها به خانه و زندگی متاهلی رفتم. سال 1357 پر تحول و پر جنب و جوش ترین برهه انقلاب اسلامی ایران بود. برخلاف تعهدی که به هم داده بودیم که من ترک کارکنم اما انگار این موضوع یادمان رفته بود و در مهرماه با اینکه باردار بودم دوباره به مدرسه بازگشتم. دوم بهمن 1357 بود که نخستین فرزندم را به دنیا آوردم و خانه نشینی من به طور رسمی آغاز شد.
اولین تجربه مدیریت دبستان
تعطیلی مدارس تا اوایل اردیبهشت 1358 ادامه داشت. بعد از آن و با اینکه مدارس باید کلاس ها را ادامه می دادند اما هنوز ساز و کار صحیحی برای تشکیل کلاس ها وجود نداشت. همسرم نه تنها مخالفتی با کار کردن من نداشت بلکه به طور دائم تشویقم می کرد که به صورت جهادی کار را ادامه دهیم تا مسئولیت خود به انقلاب و کشور را انجام دهیم. تابستان 1358 بود که به مدارس نزدیک خانه مراجعه کردم و گفتم برای دانش آموزانی که تجدید شده اند یا از درس عقب هستند، به صورت داوطلبانه کلاس برگزار خواهیم کرد؛ اما شرایط مدرسه فراهم نشدو اول مهر به مدرسه برگشتم در حالی که 5 سال از شروع کارم می گدشت و سابقه تدریس دبستان داشتم، از طرف اداره آموزش و پرورش با من تماس تلفنی گرفتند و خواستند به عنوان مدیر در یک دبستان مشغول به کار شوم.
آبان 1358 مدیریت من در دبستان دخترانه ای در منطقه 13 آموزش و پرورش آغاز شد. اوضاع مدرسه بسیار آشفته بود. مدیریت آموزشی در آن شرایط میسر نبود و فقط مثل یک حسابدار، باید به رتق و فتق روزمرگی ها می پرداختم و مشکلات را به صورت روزانه حل میکردم. سال تحصیلی که تمام شد، کلید گاو صندوق را به رئیس وقت اداره پس دادم و اعلام کردم که نمی خواهم به مدیریت ادامه بدهم!
تابستان سال 1359 فرزند دوم و دو سال بعد یعنی در سال 1361 نیز فرزند سومم به دنیا آمدند تا بدین ترتیب تدریس و مادری همه جان و جهانم را در بر بگیرند. دوران بسیار سختی بود. هنوز از آشفتگی بعد از دوران تحول انقلاب به ثبات نرسیده بودیم که جنگ و مصائب آن هم اضافه شد. این سختی ها اگر چه با صبر و حوصله می گذشتند، اما خبر شهادت عزیزان فامیل در آن روزها، بسیار بار سنگینی بود که مدام به دوش می کشیدیم.
در تمام دوران تدریس و حرفه معلمی، با عشق و علاقه کار می کردم و اصلا به فکر میزان درآمد و حقوق نبودم و واقعا نمی دانستم چه قدر حقوق می گیرم. خاطرم می آید میانه های زمستان 1358 رئیس جمهور وقت، شهید رجایی هنگام سخنرانی خود اعلام کردند که بودجه کشور تمام شده است، همه انبارها را جارو کرده ایم و برای اداره کشور نیازمند کمک مردم هستیم و شماره حساب هم دادند. صبح فردای آن روز، تمام پس اندازم را به حساب دولت واریز کردم. فکر می کردم که این وظیفه همه مردم است که از انقلاب و کشور حمایت کنیم.
تدریس برای من، هیچ موقع به عنوان کار و شغلی برای امرار معاش محسوب نمی شد؛ یک مسئولیت تمام وقت و وظیفه ای مقدس بود. سال ها این رویکرد، مبنای تصمیم گیری و برنامه ریزی های من بود. پسر کوچکم در سال 1361به دنیا آمد؛ همان سال که برای رفتن به حج واجب ثبت نام کرده بودیم مدام از خودم می پرسیدم این بچه کوچک را کجا باید بگذارم و بروم؟ پس از حدود 15 سال که نوبت حج به ما رسید، آن سال کنکور دانشگاه دخنرم را بهانه کردم و به مکه نرفتم و از همسرم خواستم که تنها به این سفر بروند. همسرم بعد از برگشت، دلیل همراهی نکردنم را جویا شد و با صداقت به ایشان گفتم رها کردن دانش آموزان در میانه سال تحصیلی به مدت یکماه به آنها آسیب خواهد زد و من اخلاقا خودم را متعهد به آینده آنها می دانم. بدین ترتیب نوبت زیارت خانه خدا به سال بعد موکول شد. در سال هایی که سرگروه آموزشی بودم زمان و شرایط مناسبی برای مشرف شدن به سفر معنوی حج فراهم شد و من از این فرصت استفاده معنوی بسیاری بردم. در اواسط اسفند 1377 به سفر مکه مشرف شدم و بعد از تعطیلات عید به محل کارم در گروه های آموزشی بازگشتم.

همکاری با یونیسف
امکان همکاری با یونیسف و شرکت در کلاس های «طرح آموزش جهانی»بعد از سفر مکه برای من فراهم شد؛ فرصتی که بدون تردید نقطه عطفی در زندگی کاری من محسوب می شود. به عنوان سرگروه آموزشی پایه پنجم در همایش عمومی یونیسف که بهمن 1378 و در سالن اجتماعات صدا و سیما برگزار شد شرکت کردم. در این همایش دو روزه، آقای پروفسور «دیوید سلبی» از کانادا به عنوان استاد اصلی، طرح عناوین و موضوع های به روز دنیا در حوزه آموزش ابتدایی ارائه شد و ما نیز به کمک مترجمان هم زمان، مباحث را دنبال می کردیم. در پایان این دوره، 70 نفر از شرکت کنندگان برای حضور در کارگاه های تکمیلی انتخاب شدند که از روز بعد به مدت یک هفته باید در کلاس های مختلفی از ساعت 8 صبح تا 18 شرکت می کردند خوشبختانه همه سر گروه های آموزشی اداره کل آموزش و پرورش شهر تهران و مدیر اجرایی مربوطه برای این دوره انتخاب شدند. در آخرین ساعت های روز، دکتر سلبی اعلام کرد که 20 نفر از میان شرکت کنندگان به عنوان اعضای هسته مرکزی طرح آموزش جهانی در تهران انتخاب شده اند که وظیفه تدوین محتواهای ارائه شده در کارگاه را به صورت بازی و فعالیت های جذاب برای سایر معلمان و دانش آموزان بر عهده خواهند داشت. از سالن خارج شدم تا با سرخوشی آموختن این همه موضوع دوباره به کار قبلی خودم بازگردم اما با کمال تعجب و البته ذوق زدگی بسیار، اسمم را در فهرست بیست نفره منتخب تیم یونیسف دیدم.
ماجرای سفر به سیستان و بلوچستان
از بیست نفر عضو هسته مرکزی، من و دو نفر دیگر معلم بودیم و دیگران اعضای ادارات کل و مدیران ارشد بودند. بعد از اتمام دوره های برگزار شده در تهران مقرر شد اعضای گروه اصلی به چند گروه کوچک تر تقسیم شوند و هریک استانی را پوشش دهد.
قرار شد اولین سفر ما در تابستان 1381 و به مقصد استان های کردستان، آذربایجان غربی، لرستان و سیستان و بلوچستان باشد. بنا به ترجیح آب و هوایی سیستان و بلوچستان گرم و تفت دیده مطلوب هیچ کس نبود اما من علاقمند دیدن این استان بودم. به همین دلیل سیستان و بلوچستان را به عنوان مقصد انتخاب کردم و یک دوره آموزشی سه روزه را به همراه دوست عزیزم خانم حسینی و دو همکار دیگر در زاهدان برگزار کردیم. اگر چه طول دوره سه روز بود اما برنامه ریزی طراحی اجرای دوره زمان زیادی از ما می گرفت و شاید برای هر دوره بیش از دو هفته درگیر برنامه ریزی و هماهنگی های سفر بودیم. سفر به سیستان و بلوچستان اگرچه بسیار سخت و با گرمای طاقت فرسای هوا همراه شد اما پر تجربه، پر خاطره و بسیار لذت بخش بود. اجرای این دوره ها به مدت سه سال ادامه داشت که ارتقای عملکرد قابل توجه در معلمان را به دنبال داشت. یکی از معلمان مناطق جنوب تهران دربار تاثیر این دوره ها اظهار می کرد که تا قبل از دوره طرح آموزش جهانی 14 سال برای آرام کردن دانش آموزانش از خط کش و تنبیه استفاده می کرد اما پس از این دوره با جایگزینی احترام و مهربانی به جای کتک زدن دانش آموزانش فحاشی را به جملات مودبانه تبدیل کرده است. این معلم با ناراحتی بسیار از تجربه 14 ساله خود یاد می کرد و حضور در این دوره را با گریه به عنوان نقطه عطفی در زندگی خود مطرح می کرد.
سفر پر ماجرا به میر جاوه
بهمن ماه سال 1381 برای برگزاری کارگاه های آموزشی معلمان به سیستان و بلوچستان رفتیم. کارگاه ها دو روزه و از اول صبح تا عصر برگزار می شد. صبح از زاهدان به میرجاوه می رفتم و عصر هم بعد از خاتمه کلاس، راهی خانه معلم زاهدان می شدم. به دلیل طولانی شدن زمان مورد نیاز برای اتمام دوره، صبح روز سوم را هم به برنامه اضافه کردیم. ساعت 11 صبح پس از اتمام ارائه مطالب، مدیر آموزش و پرورش وقت میرجاوه از من پرسید که آیا تمایل به بازدید از مدارس روستایی آن منطقه را دارم؟ با کمال میل پاسخ مثبت دادم . ده ها پرسش بدون پاسخ در ذهنم بود که ناگهان راننده اعلام کرد به خط صفر مرزی رسیده ایم. حدود 15 کیلومتر دیگر هم که جلو رفتیم، جاده خاکی هم تمام شد و ماشین ها توقف کردند. چند اتاق کاه گلی که به هم چسبیده بودند، چشمانم را به خود گرفتند. بیشتر شبیه آغل بود تا هر جای دیگری برای کار یا تدریس. در چوبی با صدای قیژ باشد و ما وارد اتاق مخروبه و تاریکی شدیم. حتی نور لامپ آویزان هم کافی نبود که بچه ها را در کلاس ببینی. صدای صلوات بچه ها من را به خود آورد و چشم هایم که هنوز به تاریکی عادت نداشتند. یکی یکی بچه ها را تشخیص داد. معلم نگاه می کرد و با اشتیاق به ما خوش آمد می گفت. در اولین حرف، پرسیدم چرا این کلاس آنقدر تاریک است؟صاحبخانه تهدید کرده که اگر مصرف برق بالا برود اتاق را پس خواهد گرفت.
به بچه ها نگاه کردم چهار، پنج دختر بچه و پسربچه روی گونی وسط کلاس نشسته بودند. چند تا پشت دو تا نیمکت یک طرف کلاس و چند تای دیگر یک نیمکت دیگر و در سمت مقابل نشسته بودند.
پس از مشاهده این صحنه ها به معلم گفتم: شما اینجا به چه چیزی نیاز دارید ؟
انگار منتظر بود.
به من نگاه کرد و با اعتماد به نفس بالایی گفت: ما اینجا یک مدرسه نیاز داریم. آری در حالی که برای خودش چیزی درخواست نکرد، اما برای بچه ها مدرسه می خواست!
عشق به معلمی در یک مدرسه یک کلاسه کاه گلی که فقط یک لامپ پنجاه واتی داشت، به خوبی موج می زد و من با خودم فکر می کردم که این مرد جوان، به تمام معنا یک معلم است.
به معلم جوان گفتم که برای محقق شدن درخواستش، تلاش خواهم کرد. با ذهنی پر از افکار مختلف، از ان مدرسه به مدارس دیگری در همان محدوده رفتیم. همه کم و بیش شرایط مشابهی داشتند. به میرجاوه سپس به زاهدان بازگشتم تا با خانم احمدی به تهران برگردیم و این در حالی بود که ذهنم لحظه ای از فکر بچه ها غافل نمیشد.
این فکر ها در ذهنم بود و عکس هایی که از کلاس های روستایی گرفته بودم در کیفم.
بعد از تقدیم کارنامه ها به والدین، در جلسه اولیا و مربیان، راجع به سفر سیستان و بلوچستان، تجربه کلاس های روستایی، صحبت کردم و شیوه هایی برای کمک به این منطقه به ذهنم رسیده بود را پیشنهاد دادم. خرید لوازم التحریر، شکلات، بیسکوییت و لباس را برای کمک پیشنهاد دادم که بین والدین، اختلاف نظر به وجود آمد. یکی این کار را وظیفه دولت می دانست و دیگری وظیفه انسانی خود. یکی این کمک را گداپروری نامید و دیگری کمک به همنوع؛ اما در نهایت کمک های مالی والدین شروع شد.
من که هنوز ساز و کاری برای جمع آوری کمک ها و ذخیره های مالی نداشتم، با ترس و لرز پول ها را جمع آوری می کردم. در مدرسه هم یک انبار به کمک های غیر نقدی خانواده ها اختصاص داده شد. از بهمن 1381 تا اردیبهشت 1382 کمک های نقدی و غیر نقدی جمع آوری شد. کم کم به اردیبهشت و زمان رفتن به سفر جدید نزدیک شدیم. چند همسفر از والدین و دانش آموزان برای همراهی اظهار علاقه کردند و به اتفاق آن ها برای اهدای کمک های غیر نقدی و بستن قرارداد ساخت مدرسه عازم سیستان و بلوچستان شدیم. به زاهدان که رسیدیم، بسته های کمک های غیر نقدی را باز کردیم و در عین تعجب و تأسف متوجه شدیم بسیاری از بسته های ارسالی که با زحمت زیاد به زاهدان آورده بودیم، کهنه، شکسته، بی ربط و ناراحت کننده هستند.
با اشک و ناراحتی همه بسته ها را باز کردیم و با غربال آن ها، برای مراسم فردا آماده شدیم. کمک های غیر نقدی را تحویل دادیم و صحبت های اولیه برای عقد قرارداد ساخت مدرسه توسط خانم نیلی، اولین خیر مدرسه سازی که با من همقدم شدند، با اداره نوسازی به امضا رسید؛ مدرسه ای که دو سال بعد در آن منطقه به بهره برداری رسید...
آغاز راه مدرسه سازی
نخستین قرارداد احداث مدرسه در خط صفر مرزی ایران و پاکستان، به همت خانم «سیما نیلی» و به نام مادرشان خانم «قدسی نیلی» به امضا و بهره برداری رسید؛ مدرسه ای که آغاز راه بلند من به عنوان فعال عرصه احداث مدارس شد. خانم نیلی از آن روز تاکنون، همواره یکی از یاوران و همپاهای همیشگی در سفرهای من هستند. هنوز هم هر وقت ایران باشند و برای افتتاح مدرسه سفری داشته باشم از بهترین و دلخواه ترین همسفران محسوب می شودند. انعکاس ساخت مدرسه قدسی نیلی در روستای پر جمعیت «موتور غمداد» در مدرسه مهدوی، نتایج بسیار عالی به دنبال داشت. مصاحبه با خانم نیلی و من در گزارش ماهانه مدرسه چاپ شد که به دبال آن، تماس های مکرر والدین برای کمک های نقدی و غیر نقدی به مناطق محروم، بسیار جدی تر از گذشته شد و شکل جدیدی به خود گرفت. چندین مدرسه دیگر درهمان اطراف به همت والدین دانش آموزان مدرسه مهدوی احداث شد. خانم مهدوی نیز به عنوان مدیر مدرسه بانی ساخت 5 مدرسه شش کلاسه و بزرگ در میر جاوه شد.
در کنار تدریس در مدرسه مهدوی، با ادارات نوسازی مدارس و آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان به طور دائم در تماس بودم تا مناطق کم برخوردار را شناسایی و اولویت بندی کنیم و بدین ترتیب هر فردی که برای ساخت مدرسه به من مراجعه می کرد دست خالی بر نمی گشت! احداث 20 مدرسه و همکاری مدام با اداره نوسازی مدارس و البته همراهی خیرین نیک اندیش تجربیات بی بدیلی برای من داشت. بدین ترتیب امکان آشنایی من با مدیران ارشدی که به فکر بهبود شرایط حوزه خود بودند فراهم شد. همراهی و شرکت در جلسات انجمن خیرین سیستان و بلوچستان نیز از دستاوردهای این دوره کاری من است.
تولد مهر گیتی
مدارس یکی پس از دیگری و با سرعت مناسبی، ساخته و برای افتتاح آماده می شدند. من و همراهان همیشگی ام به طور دائم برای سرکشی و افتتاح مدارس در روستاهای مختلف حاضر می شدیم. در یکی از سفرها برای افتتاح مدرسه، آقای طالبی که رئیس مجمع خیرین استان خراسان جنوبی بود، پیشنهادی مطرح کرد و گفت: ما همیشه شما و همراهانتان را با عنوان «خانم گیتی نژاد و تیمش» می شناسیم. وقت آن رسیده است که برای تیم همراهتان، یک اسم تعیین کنید. این پیشنهاد به مذاق ذوستان خوش آمد و درهمان سفر با نظر موافق همه همراهان، نام «مهر گیتی» برگزیده شد. این تیم غالبا شامل والدین دانش آموزان من در مدارس مختلف بود؛ والدینی که مدرسه سازی عشقشان بود و همواره من را همراهی می کردند.
روایت سفرها و احداث 620مدرسه
با اینکه در سال 1384 به طور رسمی از وزارت آموزش و پرورش بازنشسته شدم اما جدا شدن از کلاس و دانش آموزان برایم ممکن نبود و همچنان در مدارس غیر انتفاعی به معلمی ادامه دادم. پنج شنبه ها و جمعه ها نیز به سفرهای مهر گیتی برای انتخاب محل احداث مدرسه، نظارت بر ساخت یا افتتاح مدرسه می رفتم و بقیه روزهای هفته نیز سر کلاس درس حاضر بودم. از سال 1396 به بعد به صورت تمام وقت در موسسه مهر گیتی مشغول به کار هستم و تاکنون برای ساخت 620 مدرسه در کنار خیرین نیک اندیش خدمت کرده ام. در موسسه مهر گیتی تعداد انگشت شماری از کارکنان دفتری، حقوق ماهیانه دریافت می کنند. همه اعضای هیات مدیره و سایر دوستان متخصص، با مسئولیت پذیری اجتماعی خود مهر گیتی را با جدیتی مثال زدنی و ارزشمند همراهی می کنند. در حال حاضر پروژه های عمرانی متعددی در استان های مختلف ایران برای توسعه فضاهای آموزشی و با هدف «رفع تبعیض فرهنگی و آموزشی » در مراحل مختلف اجرایی هستند که هر مدرسه و پروژه، داستانی خاص و سرنوشتی منحصر به فرد دارد. سفرهای دوره ای افتتاح مدرسه با همراهی خیرین و مسئولان استانی انجام می شود که معمولا در حاشیه جشن افتتاح مدارس بستر مناسبی برای انجام کارهای خیر دیگری نیز فراهم می شود. معمولا هدایایی از طرف خیرین به دانش آموزان تقدیم می شود و گاهی نیز کمک هزینه های درمانی به دانش آموزان بیمار اختصاص می یابد. در خلال این سفرها به دفعات شاهد حضور کادر پزشکی تخصصی برای ارائه خدمات به آن مناطق بوده ایم و از این مجرا، عمل های جراحی متعددی به صورت رایگان برای کودکان نیازمند انجام شده است. بیماران زیادی نیز به برکت این سفرها بهبود یافته و به زندگی عادی برگشته اند.
در پایان باید بگویم زمانی که فعالیت مدرسه سازی را در سیستان و بلوچستان آغاز کردیم، هنوز در بسیاری از مناطق استان، اجازه نمی دادند که دختران به مدرسه بروند و در بهترین حالت سقف شیشه ای و آموزشی بالای سر آنان، کلاس پنجم ابتدایی بود و بعد از این مقطع، ناگزیر از ترک تحصیل بودند. تغییر شرایط آموزشی و فرهنگی در همین استان، آنچنان بوده که خوشبختانه امروز شاهد موفقیت روزافزون زنان در مسئولیت های فرمانداری، بخشداری و عضویت در شوراهای اسلامی شهر و روستاها هستیم که البته باید به طور روز افزونی گسترش یابند. بر همین اساس و مبتنی بر ارزش های حاکم بر موسسه مهر گیتی، فارغ از تعلقات قومی، نژادی وحتی ملیت کودکان هدف اصلی خود را بر «ساختن مدارس استاندار و مجهز به امکانات روزآمد برای کودکانی که در ایران درس می خوانند» متمرکز کرده ایم که به این مهم افزایش سطوح دسترسی رایانه ای و کتابخانه های غنی، همچنین توجه به سایر ابعاد چندین گانه سواد را نیز باید افزود.
با صمیم قلب و اطمینان خاطر می گویم که اگر روزی همه شرایط مطلوب آموزش برای تمام کودکان ایرانی در تمام روستاها و شهرهای کشورمان فراهم شود و هیچ گونه مشکل ساختاری، سخت افزاری و نرم افزاری نیز نداشته باشد، باز هم فعالیت و کار در حوزه مدرسه سازی و اموزش را تعطیل نخواهیم کرد. امیدوارم این آرزوی دیرینه، هر چه زودتر و با بهترین شکل محقق شود تا در آن صورت به کمک و یاری کودکان در کشورهای همسایه بپردازیم.
اصلی ترین هدفم، بسترسازی برای افزایش رفاه و آسایش کودکان با تأکید بر حضور آن ها در مدرسه و کلاس های درس بوده است. با تمام وجود تلاش کردم که معلم های عزیز و همکاران همیشگی ام، تدریس توأم با آرامش را تجربه کنند. درود بر ایران عزیز، معلمان گرامی و همه فرزندان ایران زمین که برای آن ها آنچه توانسته ام را انجام داده ام...
سایر فعالیت های مهر گیتی
مهرگيتی مؤسسهای غيردولتی، مردمنهاد و نيكوكارانه است که از سال ۱۳۸۲ در حوزه مدرسهسازی و فعالیتهای آموزشی-فرهنگی شروع به فعالیت کرده و در سال ۱۳۹۰ با شماره ثبت ۲۸۲۸۲ به فعالیت خود ادامه داده است.
فعالیتهای مهرگیتی در مناطق کمبرخوردار کشور در قالب طرحهای زیر صورت میگیرد:
مدرسهسازی: مهرگیتی از سال ۱۳۸۲ با همکاری خیرین عزیز شروع به ساخت مدارس و مراکز فرهنگی در مناطق کمبرخوردار کشور کرده است و تا کنون بیش از ۶۲۰ مدرسه در مناطق کمبرخوردار کشور احداث کرده و یا درحال ساخت دارد.
حمایت تحصیلی: در این طرح، حامیان با پرداخت کمکهزینه تحصیلی ماهیانه به دانشآموزان و دانشجویان مستعد مناطق کمبرخوردار از آنان حمایت میکنند. تا کنون بیش از ۵۶۰۰ دانشآموز و دانشجو تحت پوشش این طرح قرار گرفتهاند.
طرح «کتاب برای همه»: مهرگیتی در این طرح کتابهای اهدایی و همچنین کتابهای نو خریداری شده از انتشارات گوناگون را تفکیک، طبقهبندی و بستهبندی کرده و به مدارس و کتابخانههای مناطق کمبرخوردار ارسال میکند. تا کنون بیش از ۳ میلیون و ۵۰۰ هزار جلد کتاب از این طریق به مدارس و کتابخانههای مناطق کمتربرخوردار کشور ارسال شده است.کتابخانه سیار مهرگیتی:کتابخانه سیار مهرگیتی به صورت مستمر و هفتگی در مدارس پاکدشت استان تهران برنامههای کتابخوانی و فرهنگی اجرا میکند. این کتابخانه در شهرستان خوی نیز برنامههای فرهنگی اجرا کرده است.
طرح «رایانه برای همه»: در این طرح، رایانههای اهدایی افراد، شرکتها و ... در محل موسسه جمعآوری شده و پس از تعمیر و ارتقا به مدارس مناطق کمبرخوردار کشور ارسال میگردد. تاکنون بیش از ۳۷۰۰ رایانه از طریق این طرح به دست دانشآموزان این مناطق رسیده است.
تجهیز مدارس و هنرستانها: مهرگیتی در رویکردی نوین علاوه بر مدارس، هنرستانهای مناطق کمتر برخوردار کشور را به امکانات کامل آموزشی، کارگاهی، رفاهی و ورزشی تجهیز میکند.
آموزش:- طرح رویش مهر مهرگیتی به صورت مستمر در ۹ منطقه جنوب سیستان و بلوچستان برنامههای مشاوره و برنامهریزی کنکور را اجرا میکند.- بخش آموزش معلمان لایوبوک: در این بخش معلمان عزیز میتوانند با مراجعه به وبسایت مهرگیتی از آموزشهای آنلاین رایگان در حوزه آموزش ابتدایی بهرهمند شوند.- مدرسه معلمی الف-ب: در این بخش مهارتهای گوناگون جهت اداره کلاس درس به معلمان مناطق کمتر برخوردار کشور آموزش داده میشود.
برگزاری کمپینهای نیکوکاری مختلف، احداث پلدانش و کمکرسانی در بحرانهای مختلف مثل سیل، زلزله، کرونا و جنگ از دیگر فعالیتهای نیکوکارانه مهرگیتی میباشند.
