



دکتر محمدرضا امامی بیش از دو دهه است که مدرسهسازی را به رسالت زندگی خود تبدیل کرده است؛ رسالتی که ریشه در باور عمیق او به نقش آموزش در ساخت آینده این سرزمین دارد. او تاکنون با نظارت و پیگیری مستقیم خود، چهار مدرسه در شهرستان پردیس ساخته و همچنان آرزو دارد تا آخرین روزهای عمر، این مسیر را ادامه دهد و مدارس بیشتری برای فرزندان ایران بنا کند. در کنار این راه پربرکت، نام و یاد همسر فرهیخته و نیکاندیشش نیز پررنگ است؛ پزشکی خیرخواه که عشق به خدمت را در زندگی مشترکشان جاری کرد و بخش بزرگی از توان و داشتههای خود را وقف مدرسهسازی نمود. امروز، دکتر امامی ادامه دادن این مسیر را ادای دِینی به همراه و همفکری میداند که آرزویش ساختن فردایی روشنتر برای کودکان این سرزمین بود. آنچه در ادامه میخوانید، روایت زندگی، باورها و دغدغههای مردی است که آرامش خود را در حیاط مدرسه و در خدمت به نسل آینده پیدا کرده است.
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۳/۲۳
زندگی و کارنامه خیر مدرسه ساز منطقه جوادآباد «دکتر هادی سماعی »/هانیه؛ دختری که رفت، اما نامش در مدرسهای ماند که پدر به عشق او ساخت
۱۴۰۵/۳/۲۴
زندگی و کارنامه خیر مدرسه ساز شهرستان پردیس «دکتر محمدرضا امامی»
ادامه یک عهد عاشقانه

دکتر محمدرضا امامی مدرسهسازی را به رسالت زندگی خود تبدیل کرده است؛ رسالتی که ریشه در باور عمیق او به نقش آموزش در ساخت آینده این سرزمین دارد. او تاکنون با نظارت و پیگیری مستقیم خود، چهار مدرسه در شهرستان پردیس ساخته و همچنان آرزو دارد تا آخرین روزهای عمر، این مسیر را ادامه دهد و مدارس بیشتری برای فرزندان ایران بنا کند.
در کنار این راه پربرکت، نام و یاد همسر فرهیخته و نیکاندیشش نیز پررنگ است؛ پزشکی خیرخواه که عشق به خدمت را در زندگی مشترکشان جاری کرد و بخش بزرگی از توان و داشتههای خود را وقف مدرسهسازی نمود. امروز، دکتر امامی ادامه دادن این مسیر را ادای دِینی به همراه و همفکری میداند که آرزویش ساختن فردایی روشنتر برای کودکان این سرزمین بود. آنچه در ادامه میخوانید، روایت زندگی، باورها و دغدغههای مردی است که آرامش خود را در حیاط مدرسه و در خدمت به نسل آینده پیدا کرده است.

زندگینامه
دوران کودکی من در شهرستان اراک و از ابتدای دوره دبیرستان حوالی خیابان معلم، چهرراه قصر سپری شد. –آنجا یک بافت معمولی بود که ما در همانجا زندگی می کردیم. در خانواده ای به نسبت کم جمعیت با دو برادر و یک خواهر بزرگ شدم. ما از یک خانواده متوسط سنتی و مذهبی هستیم و تربیت ما مطابق با ارزش های سنتی ایران شکل گرفت. پدرم بازاری و مادرم خانه دار بودند. پدرم یک فرد معمولی بود و مهم ترین آموزه ای که از ایشان آموختم و درس اخلاقی که ایشان به من دادند این بود که با مردم مدارا کن؛ من مدارا کردن با مردم را از پدرم یاد گرفتم. مادرم هم یک زن مذهبی هستند و بسیار دست به خیر. من شخصا به مسائل فرهنگی خیلی علاقه داشتم. بچه که بودم وقتی می خواستم به حمام بروم یک کتاب یا مجله ای می بردم و در حمام کتاب می خواندم. ولی خب آن موقع بچه ها خیلی مورد توجه خانواده ها نبودند. من خودم تا کلاس هفتم دبیرستان چشمم نزدیک بین بود و اولین شخصی که توانستم چهرشو خوب ببینم، عینک فروش محلمان بود ولی من هر موقع می رفتم چشم پزشکی می گفتند چشم هایت مشکلی ندارد یک معاینه سرسری می کردند ولی من واقعا نمی دیدم و همیشه از بغل دستیم درس را می پرسیدم سر همین موضوع هم معلم ها فکر می کردند من بچه شلوغی هستم با اینکه خیلی بچه درس خوانی هم بودم. یعنی می خواهم بگویم آن موقع ها مثل الان نبود که فرزندسالاری باشد.
در مدرسه...
اسم اولین مدرسه من حسن فرید بود. بعد از آن هم مدرسه پهلوی که تغییر نام داد و نامش عوض شد. یکی از قشنگ ترین دوران زندگی من دوران مدرسه بود. از معلمانم که من به شدت تحت تاثیرشان بودم یکی آقای
صفایی بودند که ایشان به شدت تلاش می کردند و همواره سعی می کردند دانش آموزان موضوع درس را به طور کامل بفهمند و جالب این است اشاره کنم که علاقه من به ریاضی نتیجه درس دادن و تلاش های ایشان است. دومین کسی که من خیلی تحت تاثیرش هستم آقایی بود به نام آقای سبزپوش، ایشان مثل یک نویسنده رفتار میکردند و همیشه می گفتند شما هر چیز که الان یاد بگیرید بعدا به دردتان می خورد و من بزرگتر که شدم، صحبت های ایشان برایم به عینیت رسید. من حتی شعرهایی که ایشان آن زمان برای ما پای تخته می نوشت را حفظ هستم.
من در دوران تحصیلم همواره دوست داشتم مهندس بشوم که شدم شرایطی بود که تغییر رشته بدهم اما تغییر رشته ندادم و تا سطح دکترا پیش رفتم و علاقمند هستم به تحقیق و هنوز هم که هنوز است خود را محصل می دانم و در هر شرایطی تحقیق در علم را فراموش نکردم.

پلی از جنس مدرسه
رشته تحصیلی من عمران است و در زمینه پل سازی تخصص دارم. من در دانشگاه تهران و تربیت مدرس تحصیل کردم. فعالیت شغلی من هم بیشتر در همین راستا بوده و از سال 1380 وارد سیستم مدرسه سازی شدم و در قسمت شرق تهران در قسمت مهاجر نشین تا به امروز، 4 مدرسه ساختم و از صفر تا صد کار ساخت این مدارس با نظارت خودم و با هدفگذاری توسط خودم انجام شده است. البته با در نظر داشتن نقشه هایی که سازمان نوسازی مدارس در اختیار ما قرار داده بود. من چون تخصصم در زمینه پل سازی است و با توجه به اینکه کشورهای زیادی را هم دیدم نظرم این است که مدرسه ها با دید بحران و با دید مسائل امروزی ساخته شوند؛ به طور مثال من من در مورد مدارس خودم یکسری اصول را رعایت کردم یعنی مدارس به صورتی طرح ریزی شدند که قابلیتهای امروزی زیادی دارند و البته تاکید می کنم که سازمان نوسازی مدارس نقشه ها را داده، اما تأسیسات و سیستم درونش و ارتباطش طوری برنامه ریزی کردم که این مدارس بتوانند به سادگی به یک بیمارستان صحرایی تبدیل بشوند. دره مه دنیا و جوامع پیشرفته هم همینطور است که مدارس باید به گونه ای باشند که پاسخگوی برخی نیازها در مواقع اضطراری باشند و قابلیت به کارگیری در سایر بسترها را داشته باشند.

خدمت شیرین
مدرسه محل رسیدگی به جوان هاست. این جوان ها از دل مدرسه بیرون می آیند. ان جوان ها که از دل مدرسه بیرون می آیند راه خودشان را پیدا می کنند ما باید فقط پایه اولیه را درست تشکیل داده باشیم. ما باید به جوان ها اجازه رشد کردن بدهیم. با همین رویکرد و نگاه اولین قدم های خیر را همسرم برداشتند، به پرسنل بیمارستان و حتی نیازمندهایی که در بیمارستان بودند کمک می کردند. تا اینکه در سال 79 وقتی صحبت می کردیم، تصمیم گرفتیم که به جای اینکه کمک های پراکنده انجام دهیم، در جایی که خودمان بتوانیم نظارت داشته باشیم اقدام کنیم. ما بدون انکه کسی را بشناسیم خودمان به سازمان نوسازی مدارس مراجعه کردیم. آنجا یک آقایی مسئول پاسخگویی به مراجعات مردمی بودند، آقای مهندسی بودند که مسئول معرفی مکان برای ساخت مدارس به خیرین هم بودند، ایشان 10-15 مکان را به ما نشان دادند.
تکامل شخصیت
همسرم در امر مدرسه سازی برای من یک اسطوره بودند و در واقع من افکار ایشان را ادامه می دهم. و بعد از فوت ایشان، من اصلا جای خالی او را احساس نمی کنم، چون هر لحظه ایشان را در کنار خود می بینم و مدرسه سازی هم در واقع ادامه راه ایشان است که بنده دارم ادامه می دهم. حتی بعد از مرگ ایشان هم، مدرسه ای که زمانی ایشان در قید حیات بود و نیمه کاره بود را بنده تکمیل کردم و الان یکی از مدارس نمونه شرق تهران است.
این مدرسه به نام ایشان نامگذاری شده است. من مدرسه سازی را از سال 1380 آغاز کردم و اصلا مایل نیستم مدرسه ای را به نام خودم نامگذاری کنم. من با همسرم زندگی بسیار با احترامی داشتیم. همسرم بعد از سی سال زندگی مشترک در حالی که در بستر بیماری هم بودند احترام من را به شدت حفظ می کردند. من هم همیشه سعی کردم شأن ایشان را حفظ کنم و سعی کردم وصیت ایشان را که گفتند مدرسه سازی را ادامه بدهم عملی کنم. من فکر می کنم آن کسی که گفته پشت هر مرد موفق یک زن هست کاملا درست گفته چرا که کسی می تواند موفق باشد که یک زن قدرتمند پشتش باشد. همسر من یک زن بسیار نمونه بود و شخصیتی بسیار متعالی داشت. من در ساخت مدارس و هم ادامه دادن راه مدارس مدیون ایشانم. یک کلام در عمرش دروغ نگفت، حتی یک کلام. یک کلام خلاف صحبت نکرد یک کلام غیر از راه خودش پزشکی قدم دیری برنداشت و همیشه مورد تحسین من قرار گرفت و همیشه فکر و ذکرش مدرسه سازی بود. ایشان تمام ثروت خود را وقف مدرسه سازی کرد و وصیت کرد که قبرشان در کنار یکی از مدارس باشد و در حال حاضر نیز قبر ایشان با دیوار مدرسه فقط چند متر فاصله دارد. ایشان یک پزشک بسیار موفق بود در آلمان تحصیل کرده بود و بسیار زن شریفی بود و من بعد از چند سال هنوز عزادار ایشان هستم. من بعد از فوت ایشان، متوجه شدم که چه قدر در کار مدرسه سازی کمک کرده اند؛ چون افراد بسیاری بر سر مزار ایشان می آمدند و می گفتند که ایشان هزینه تحصیل مارا فراهم کردند. 
مدرسه سازی ...
باوری که من را به یک مدرسه ساز تبدیل کرد باور این بود که ما امکانات اقتصادی داریم و می توانیم مدرسه سازی بکنیم اگر بخواهیم کشور را از وابستگی نجات دهیم باید در بخش فرهنگ سرمایه گذاری کنیم و من شخصا هر چند بار که زنده بشوم تا آخرین ریال داراییم را سهم مدرسه سازی می کنم. 4 مدرسه من همگی در یک بافت هستند و چون دخترانه هستند، موفق شدم سواد تک تک دختران آن منطقه را چون منطقه محدودی بود بالاتر بیاورم و همه آن ها مانند دخترهای خودم هستند. همه آن ها من را می شناسندچون من در تمام مناسبت های مدارس شرکت می کنم. از خدا می خواهم که به من تا آنجایی عمر بدهد که بتوانم حداقل 14 مدرسه بسازم.
کار خیر مقدارش مهم نیست، نیتش مهم است. ممکن است یک نفر یک آجر کمک کند، یک نفر کل یک مدرسه را بسازد. این ها هیچ فرقی با هم نمی کنند. مدرسه سازی تنها چیزی است که می تواند به من آرامش بدهد. هر وقت دلم می گیرد بلند می شوم و می روم در حیاط یکی از مدارس می نشینم. بهترین زمان هایی که دارم در واقع همین اوقات است. مدرسه یک قداست خاصی دارد و فکر می کنم محیط مدرسه من پر از انرژی مثبت است.
اولین نفری باشید که پیام خود را ثبت میکند