همه ما به ایران وابسته ایم و حتی افرادی که سال هاست از ایران رفته اند، این عشق و حب وطن را حفظ کرده اند. به همین دلیل است که ایرانیان خارج از کشور، هنوز هم برای وطن خودشان قدم بر می دارند و کارهای بزرگی انجام می دهند. این حس وطن دوستی و حساسیت به وطن و هموطن باید با اقدام های عملی هم همراه باشد. کار خیر اگر رویکرد عمومی داشته باشد، همراه و البته نیازمند زمینه های اجتماعی است که مهم ترین آن ها را می توان «اعتماد عمومی» و «همبستگی اجتماعی» به عنوان اصلی ترین عوامل برای باز تولید و انباشت «سرمایه اجتماعی» بر شمرد. در این صورت است که می توان امیدوار بود گذار از کار خیر سنتی به مسئولیت اجتماعی مدرن با سرعت و به درستی محقق می شود.
معتقدم یکی از بهترین الگوها برای کمک و همراهی با وطن و هموطن، «مدرسه سازی» آن هم در نقاط محروم و کم برخوردار است که می تواند به فرزندان ایران زمین و کودکان ایرانی این نقاط کمک کند تا آن ها هم بر ناعدالتی ها غلبه کنند و آینده ای روشن و درخشان برای خود و البته کشورشان رقم بزنند.
با هم روایت جذاب و خواندنی زندگی اشکان تقی پور مدیر عامل پیشین و رئیس هیات مدیره موسسه خیریه «نیک گامان جمشید » را از زبان خودش می خوانیم:
گذشته ای که آینده ام را تغییر داد
خیلی وقت ها پیش می آید که به گذشته فکر می کنم، گذشته ای که مسیر زندگی ام را تغییر داد و اتفاق جدیدی برایم رقم زد. در حالی که شنیده ام سرنوشت بعضی از آدم ها در کسری از ثانیه تغییر می کند و دیده ام که اتفاق های ناگهانی، مسیر زندگی افراد را در چند ساعت یا چند روز عوض کرده، اما درباره خودم باید بگویم که در برهه زمانی خاصی، یک رشته اتفاق ها و سلسله وقایع شاید غیر مرتبط اما در اصل به هم پیوسته با نخی ناپیدا، مسیر زندگی من را تعیین کردند یا تغییر دادند و به جایی که هم اکنون در آن قرار دارم، رهنمون شدند.
اگر بخواهم داستان مسیر زندگی ام را به صورت خطی تعریف کنم باید بگویم: «یک شب همه جوان تر های خانواده دور هم جمع بودیم. دلیل جمع شدن ما نیز سفر خاله ام به ایران بود؛ خاله ای که البته خاله واقعی من نیست؛ به دلیل نزدیکی بسیار زیاد دختر خاله مادرم به ما، او را خاله صدا می زنیم. خاله خانم شروع کرد به صحبت و...»
اما این روایت از نظر من، داستان را لوث می کند و بیانگر همه واقعیت نخواهد بود؛ چون فقط بخش کوچکی است از آنچه اتفاق افتاده؛ بیشتر روایت داستان ها شاید اینطور باشد که مثلا آقا یا خانمی در زمان خاص، در جایی قرار می گیرد و اتفاقی را رقم می زند یا شاهد رویدادی می شود. این نقطه انتخاب می شود و می گویند که داستان زندگی من از اینجا شروع شد. همانطور که اشاره کردم، داستان آشنایی و دچار شدن من به کارهای خیر، از یک مهمانی و دورهمی خانوادگی شروع شد. اگر چه گفتم ورود من به این روند از آن شب شروع شد اما ماجرای اصلی در واقع خیلی خیلی وقت قبل آن شب شروع شده بود. پایه گذار بخش مهمی از داستان حرکت در مسیر خیر و اتفاق های بزرگی که سال ها بعد شکل گرفت، دختر خاله مادرم بود که همسن مادرم است و به همین دلیل، همه ما ایشان را خاله صدا می کنیم. خانم دلفریب فنایی ساکن خارج از کشور بود فرزندی نداشت و به همین دلیل، تصمیم گرفت کودکی را از ایران به فرزند خواندگی بپذیرد. این مسئله و سلسله ای از اتفاق های خوب دیگر، رشته ای شدند تا تقدیری برای من رقم زده شود که هم اکنون، از آن بسیار راضی و خوشحالم که از آن طریق، مسیری خوشایند و فرخنده برای زندگی ام رقم زده شد.

سرنوشت یا انتخاب ؟
افزون بر 20 سال پیش، زمانی که من هم اتفاقا 20 ساله بودم، خاله خانم همراه با همسرشان به ایران سفر کرده بودند تا کودکی را به فرزند خواندگی بپذیرند و با خود به آمریکا ببرند. آن ها به شیرخوارگاه آمنه رفتند و کارهای اداری را تا حدودی انجام دادند؛ یعنی برخی از کارها را انجام دادند و یکسری هم انجام نشده بود. به هر حال بوروکراسی آن زمان زیاد بود و قضیه فرزندخواندگی ایرانیان خارج از کشور چندان جا نیافتاده بود و البته ایرانی هایی که دنبال فرزندخواندگی بودند هم کم شمار. در میانه سفر ایشان، شبی همه فامیل جمع شده بودند در حالیکه جوان های فامیل از جمله دخترخاله ها و پسر خاله ها، همه دور هم نشسته بودیم، خاله خانم گفتند:«فردا برنامه ریزی کرده ام یک سری از بچه های 2 تا 6 ساله شیرخوارگاه آمنه که در گروه سنی قبل از مدرسه هستند را برای گردش به پارک ساعی ببرم تا همراه آنها، چند ساعتی خوش بگذرانیم. وقتی از افراد حاضر پرسیدند چه کسی همراه ایشان می آید، هرکدام با اشاره به اینکه کاری دارند، عذرخواهی کردند. اینچنین شد که قرعه، به نام من افتاد. این تصمیم من اصلا به دلیل فضیلت، فوران حس نوع دوستی، دیدار و کمک به بچه های بی سرپرست یا بد سرپرست نبود؛ موضوع فقط و فقط به بیکاری من در آن روز خاص برمی گشت و به همین دلیل ساده، تصمیم گرفتم همراه خاله باشم!
آن روزها دانشجوی دانشگاه تهران بودم و در میانه دوره لیسانس تحصیل می کردم. شرایط خاص اجتماعی و فرهنگی در کشور حاکم بود و شاید هم حال و هوای فعالیت های اجتماعی آن زمان روی من مقداری تأثیر گذاشته بود و در نهایت، گفتم من شما را همراهی می کنم؛ باز هم تکرار می کنم که دلیل اصلی رفتن من، فقط داشتن وقت آزاد و بیکاری در آن روز بود. رفتن همانا و درگیر شدن یا بهتر بگویم مبتلا شدن به کار خیر، کارهای باحال و خوب برای بچه ها، همان!
مسیر زندگی از ملایر و تهران تا اهواز و لندن
به لحاظ زمانی داستان زندگی من 20 سال قبل از همراهی به خاله خانم و دیدار صمیمی با بچه ها در پارک ساعی شروع شد؛ البته به شرطی که لحظه تولد یک انسان، لحظه شروع داستان او شمرده شود. پدر من در شهر ملایر و مادرم در تهران به دنیا آمدند که دست بر قضا، این دو نفر در اهواز با هم آشنا می شوند! داستان این بود که هر دو ان ها در اهواز بزرگ شده بودند! پدربزرگ مادری من، مسئول دبیرخانه دانشگاه جندی شاپور اهواز بود و مادرم هم تحصیل کرده همین دانشگاه شدند. مادرم در رشته علوم آزمایشگاهی تحصیل کرد و لیسانس گرفت. پدرم هم دانشجوی همان دانشگاه بود و دوره لیسانس رادیولوژی را در این دانشگاه گذراند؛ اما برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس، همه خانواده به انگلستان رفتیم. پدربزرگ پدری من، مالک مشهور شرکت ایران پیما در خوزستان بود که البته من سعادت دیدن ایشان را نداشتم و قبل از به دنیا امدن من و یکی دوسال قبل از پیروزی انقلاب، مرحوم شدند. پدربزرگ مادری ام تا دوران دانشگاه من در قید حیات بودند. در نهایت عشق شکل گرفته میان پدر و مادر در محیط دانشگاه، به ازدواج انجامید و حاصل آن دو فرزند بود. 15 دی 1357 به دنیا آمده ام و یک برادر دارم که 4 سال از من بزرگ تر هستند. ایشان هم اکنون متخصص دانشگاهی سرشناس میان جامعه متخصصان دامپزشکی کشور هستند.
وقتی برای ادامه تحصیلات پدر راهی انگلستان و شهر لندن شدیم، ایشان دوره فوق لیسانس را در «کینگز کالج هاسپیتال» لندن شروع کردند. این اتفاق مصادف شد با زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شده بود. با شروع جنگ تحمیلی، پدرم ادامه تحصیل و درس خواندن را رها کرد و به ایران برگشتیم؛ البته تا زمانی که پدر زنده بود از این کار خودش به عنوان فضیلت نام نمی برد. به هرحال ما به ایران برگشتیم و ساکن تهران شدیم. مادر با رها کردن کار در دانشگاه، خانم خانه دار شدند اما پدر به عنوان هیئت علمی دانشکده پزشکی دانشگاه جندی شاپور و کادر درمانی در خوزستان باقی ماند. در زمان جنگ، پدر بیشتر از 4 سال نزد خانواده ما نبود و بیشتر ایام را در اهواز می گذراندند. از مهم ترین صحنه های قبل از مدرسه و دوران دبستان که در ذهنم نقش بسته، این است که انقدر پدرم را نمی دیدم که با ایشان رودربایستی داشتم! وقتی پدرم را می دیدم تا زمانی که یخ من نسبت به ایشان آب شود طول می کشید و زمان می برد. واقعیت این است که حتی بعد از جنگ و پس از اینکه پدر به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه پزشکی تهران انتخاب شدند و به طور دائم در تهران بودند هم این حالت رودربایستی وجود داشت. این شرایط ادامه داشت و درست هنگامی که بعد از کش و قوس فراوان و البته با هماهنگی یکدیگر تصمیم گرفتیم ارتباط قوی با هم داشته باشیم متاسفانه ایشان را در سال 1379 و زمانی که 22 ساله بودم و ایشان53 سال داشتند از دست دادیم.
دوران راهنمایی را در مدرسه طالقانی در نزدیکی پل گیشا گذراندم. خیلی درس خوان بودم و آن زمان همیشه من را مبصر کلاس می گذاشتند. از همان موقع زیاده گو، اهل تعامل و مردم داری بودم و هیچ وقت یک بچه درس خوان تک بعدی نبودم، بلکه شیطنت های بسیاری نیز در کنار درس خواندن داشتم . اول دبیرستان را در مدرسه تزکیه درس خواندم که دبیرستان نمونه مردمی بود، امتحان ورودی و شرایط سختی داشت. وضعیت درس خواندن من در دبیرستان تزکیه طوری بود که شاگرد سوم بودم و وقتی برای ثبت نام به دبیرستان البرز رفتم به راحتی پذیرفته شدم. انتخاب رشته در دوران ما، سال دوم دبیرستان انجام می شد و من هم رشته تجربی را انتخاب کردم. پس از شرکت در کنکور سال1375، در دانشگاه آزاد و رشته شیمی پذیرفته شدم. آن زمان در سال سوم دبیرستان هم می توانستیم در کنکور شرکت کنیم و قبولی مان را تا سال بعد رزرو کنیم. همچنین در یکی دو رشته پاره وقت تحصیلی هم می توانستیم انتخاب رشته کنیم اما چون ذهنیت ها به گونه ای بود که محصلان دبیرستان البرز نباید کمتر از رشته های داروسازی و دندانپزشکی را انتخاب کنند. من هم همه آن رشته ها را رها کردم که در نهایت نیز نتوانستم در رشته های پزشکی، دندانپزشکی و داروسازی پذیرفته شوم. سال بعد، اما در رشته مهندسی کشاورزی با گرایش گیاه پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. مهر 1376بود که وارد دانشگاه تهران و شهریور 1382 هم فارغ التحصیل شدم. هر چند خوشحالم که دانش آموخته دانشگاه تهرانم اما واقعیت این است که دوره لیسانس دانشجوی آنچنان موفق و خوبی نبودم. فقط درس می خواندم تا مدرکم را بگیرم و در نهایت، لقب مهندس را یدک بکشم. تحصیل مقطع لیسانس که تمام شد به دو دلیل تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیلات آکادمیک وارد مقطع فوق لیسانس شوم؛ اول برای اینکه دیرتر به سربازی بروم و از کار فاصله نگیرم و دوم برای اینکه احساس تعصب نسبت به ایران داشتم و حس قوی ایران دوستی بسیاری درونم وجود داشت و می خواستم این احساس و اشتیاق را با تحصیلات آکادمیک تقویت کنم. دایی ام در رشته زبان های باستانی تحصیل کرده بود و با توجه به شناختی که از رشته ایشان پیدا کرده بودم رشته فرهنگ و زبان های باستانی را در نوبت شبانه دانشگاه سراسری کرمان و دوره روزانه واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد تهران قبول شدم.
مقطع فوق لیسانس برهه دیگری از زندگی ام را رقم زد. واحد علوم تحقیقات را به این دلیل انتخاب کردم که در تهران باشم و اتفاقا اساتید بسیار فوق العاده ای هم در این دوره داشتم؛ چه اساتیدی که داخل دانشگاه با آن ها کار کردم و چه اساتیدی که خارج از دانشگاه با آن ها کار کردم. آن زمان که وارد دانشگاه شدم خانم دکتر آموزگار، خانم دکتر مزداپور و اساتید بسیار خوب دیگری مثل آقای دکتر محسن ابوالقاسمی در رشته فرهنگ و زبان باستانی ایران تدریس می کردند. خانم دکتر آموزگار در اولین جلسه کلاس درس « خط و زبان پهلوی» جمله ای گفتند که همیشه در یاد من باقی خواهد ماند و حکم راهنما و منشور ذهنی من را پیدا کرد: «ضرری که ایران دوست های متعصب بدون علم به ایران زده اند، بیشتر از ضرری است که دشمنان به ایران زمین زده اند! »
ماجرای خاله خانم در مسیر فرودگاه
اتفاق های متعدد از روند درخواست خاله خانم برای فرزند خواندگی تا آن نیم روز بازی کودکان در پارک ساعی، طوری رقم خوردند که من همیشه به طنز می گویم، نمی دانم خاله خانم من را گول زد یا لطف بزرگی در حق من کردند! واقعیت این است که در عمل و در همان لحظه ای که بچه اول را بغل کردم «دچار شدن نیک» برایم اتفاق افتاد و چه اتفاق خوبی؛ دچار حس و حالی شدم که تا همین امروز هم با من است و فکر میکنم همواره با من خواهد بود.
چند سال بعد از اینکه خاله دلفریب (خانم فنایی) اولین کودک را به فرزندخواندگی پذیرفت، خاله خانم ما، دو کودک دیگر را نیز از ایران به فرزند خواندگی قبول کردند و سه فرزند کنونی ایشان، فرزندانی از ایران هستند. دو کودک را در زمان نوزادی و دیگری را وقتی حدود 10 سال داشت، به فرزند خواندگی پذیرفتند. جالب اینجاست که یکی از این فرزندان هم اکنون مددکار اجتماعی است. فرزند دیگر در سال سوم رشته حقوق دانشگاه سن خوزه کالیفرنیا مشغول ادامه تحصیلات آکادمیک است و کوروش در حاضر دانشجوی دانشگاه برکلی است.

دچار خیر و خیریه شدن
فعالیت در امور خیریه را بعد از اخذ فوق لیسانس به صورت جدی تر ادامه دادم. به دلیل حجم بالای فعالیت های آموزشی و تدریس در دانشگاه، کار خیر ابتدا برایم حاشیه بود؛ اما کم کم حاشیه بر متن غلبه کرد! این اتفاق آرام آرام افتاد اما بدون وقفه و با سرعت رشد کرد؛ طوری که ناچار بودم در طول سال سفرهای زیادی برای انجام کارهای بچه ها انجام دهم. با توجه به انتخاب کودکان و نوجوانان به عنوان جامعه هدف، مسائل مدنظر نیز متفاوت بودند؛ ساختن مدرسه، مهد، فرهنگسرا و هر آنچه مربوط به آسایش، سلامت و آموزش کودکان و نوجوانان مناطق کم برخوردارمان می شد.
خدا خیرت بدهد و دستت درد نکند که این قدر برای بچه ها دوندگی می کنی اما برای چه این مسائل را به تمام زندگی خود سرایت داده ای ؟
این جمله را بسیاری از اطرافیان و دوستان به من می گویند و برای آن ها این سوال پیش می آید که برای چه این کارها را انجام می دهم؟پاسخ به این سوال از دید دیگران دو حالت دارد؛ برخی فکر می کنند حتما پشت پرده، خبرهایی است! البته هر چه سن و سالم بالاتر می رود، این موضوع مطرح می شود که این پشت پرده کجاست و چه زمانی قرار است رو شود ؟ برخی دیگر نیز البته می گویند خدا خیرتان بدهد؛ چه قدر انسان شریفی هستید و از صمیم قلب دعایم می کنند.
من با هر دو دیدگاه مشکل دارم؛ طرف اول را که کاملا تکذیب می کنم، زیرا افرادی که من را از نزدیک می شناسند، تایید می کنند که کار من و موسسه نیک گامان جمشید، هیچ پشت پرده ای ندارد. در مورد طرف دوم هم باید بگویم که من، قدیس نیکوکار نیستم و فقط از انجام این کارها لذت می برم؛ در واقع انجام کار خیر برایم صرفا یک خودخواهی تمام و کمال است.
پس از تلاش و زحمت فراوان، سرانجام در بهمن 1396 مجوز فعالیت رسمی موسسه از سوی سازمان بهزیستی صادر و موفق شدیم به طور قانونی از ایرانیان خارج از کشور هم برای انجام پروژه های بزرگ اقدام به جمع آوری پول کنیم. بدین ترتیب بود که مدرسه سازی های متعدد و انجام پروژه های مختلف مربوط به سازمان بهزیستی برای ما، امکان پذیر شد.
تولد موسسه خیریه نیک گامان جمشید
معتقدم رشته ای که در آن تحصیل کرده ام، خصوصا در مقطع فوق لیسانس، در تأسیس موسسه نیک گامان جمشید تأثیر بسیار زیادی داشت. تحصیل در رشته فرهنگ و زبان های باستانی، باعث شد علاقه ای که به ایران داشتم، حالت آکادمیک پیدا کند. فکر می کنم مسیری که در آن قرار گرفتم، هر چند کوچک اما در راه آبادانی و آسایش دیگران و کشورم است. اینکه در شرایطی که شاهد اوج تحریم ها و محدودیت های بین المللی برای مبادلات بانکی و مالی بودیم، بتوانم کمک های ارزی ایران دوستان خارج از کشور را به ایران منتقل کنیم؛ به واسطه آن، کارهای خیر و مورد نیاز هموطنان را انجام دهیم که خیرش به دیگران و به خصوص نیازمندان برسد، در بردارنده احساس بسیار خوبی است که فکر می کنم به عنوان یک سرباز وطن در حال انجام این خدمات هستم. همکارانی که سال های زیادی است همراه من هستند نیز با چنین شرایطی کار می کنند و من این شانس را دارم که پز زحمات آن ها را بدهم!
با روند توسعه روزافزون کارها، در نهایت نیاز بود تشکیلات منسجمی شکل بگیرد و همه چیز نظم و قانون مشخصی داشته باشد که در نهایت، افزایش فعالیت های ما به تاسیس یک موسسه حقوقی منجر شد. این چنین بود که «موسسه خیریه نیک گامان جمشید» تاسیس شد. یکی از دلایل انتخاب اسم موسسه هم این است که نام پدر یکی از خیران خوب و همیشه همراه ما که به دیار باقی رفته اند، «جمشید» بود؛ فردی بزرگوار که از همان ابتدا بی توقع مارا حمایت می کردند و در کنار ما بودند. جایگاه و روایت جمشید در تفکر اساطیری ایران و ادبیات کلاسیک ما نیز در انتخاب این نام اثرگذار بود.
اهمیت مدرسه سازی / ایمان به جای سیمان
مأموریت ویژه و یکی از مهم ترین فعالیت های موسسه خیریه نیک گامان جمشید، «مدرسه سازی» است. اگر چه ما خیریه تخصصی مدرسه سازی نیستیم اما باید بگویم که ساخت مدرسه را به طور کاملا تخصصی و با استانداردهای روز انجام می دهیم. اواسط سال 1397پس از کلنگ زنی یکی از پروژه های موسسه که دبستانی در روستای سرله میداوود از توابع شهرستان باغلمک در خوزستان بود، قبل از بازگشت که باید حدود 300 کیلومتر را با خودرو طی می کردیم به ما پیشنهاد شد در مراسم افتتاحیه دبستان شهید گلاب وند که دولتی بود شرکت کنیم. هنگام بازدید از بخش های مختلف مدرسه، یکی از افراد بومی منطقه با نجابتی مثال زدنی مرحله به مرحله احداث و بهره برداری از این مدرسه را به من توضیح می داد و با جزئیات کامل آن را تشریح می کرد. با خود فکر می کردم در حالی که این بزرگوار می داند من کاری برای آنها انجام نخواهم داد چرا این توضیحات را به من ارائه می دهد ؟
-می توانم از شما سوالی بپرسم ؟
+بفرمایید در خدمت هستم.
-چرا همه جای مدرسه را با توضیح جزئیات به من نشان می دهید؟
+من کلیت مدرسه را دیدم و خیلی خوب بود اما چه نیازی بود که همه جزئیات را به من توضیح دهید؟
+آقای تقی پور! فقط می خواستم به شما بگویم اینجا را با «ایمان» ساخته ام نه با «سیمان» ...
با شنیدن این جمله پر معنا، چند ثانیه ای به طور ناخودآگاه مکث کردم و متوجه چیزی نبودم. این جمله برای من بیانگر مسائل و مفاهیم بسیاری بود و با خود فکر کردم که واقعا من کجای کار هستم ؟ در حالی که حرف های بسیاری از 300 پروژه و کارهایی که انجام داده ایم می زنم، یک فرد بزرگوار در این منطقه محروم، پس از انجام کاری به این خوبی و با ارزش بالا، فی البداهه چنین جمله پر معنایی را به زبان می آورد! آنجا بود که فهمیدم هنوز برای انجام کار خیر، در اول خط ایستاده ایم!
رویایی به کوچکی یک ساندویچ
چند سال پیش همراه یکی از مددکاران بزرگوارمان در کرمان به منزل دختر بچه عزیزی که از بیماری راشیتیسم رنج می برد رفتیم. پدر این خانواده فوت شده بود، مادر هم زمین گیر بودند و بچه هم به سبب بیماری امکان حرکت چندانی نداشت. مددکار از دختربچه پرسید که چه آرزویی دارد ؟
این دختر بچه در جواب به ما گفت: «ساندویچ»!
واقعا از این جواب یکه خوردم. با خودم گفتم ساندویچ غذایی است که ما بعضی روزها که دسترسی به خوراک گرم و خوب خانگی نداریم آن را می خوریم و وقتی از ما می پرسند چه خورده ای با اکراه می گوییم که مجبور شدم ساندویچ بخورم! این در حالی است که همین ساندویچ ناچیز برای برخی از هموطنان که قطعا دنیای آن ها، بسیار بزرگ تر از دنیای ماست تبدیل به آرزو شده است...
-دیگه چه آرزویی داری عزیزم ؟
-شب ها وقتی می خوابم مورچه ها پاهایم را گاز می گیرند و خیلی اذیت می شوم...
در راه برگشت از منزل این مددجو که اتفاقا خانواده ای بسیار نجیب و بلندنظر هستند، موضوع را با همکاران مطرح کردیم. بلافاصله تصمیم گرفتیم یک تخت فلزی به همراه تشک مناسب، یک عروسک و چند ساندویچ برایشان ببریم. در بازدیدی که چند روز بعد مددکار از این خانواده داشت، دختربچه به او گفته بود که تاکنون، اینقدر خوشحال نبوده و دیگر مورچه ها پای او را گاز نمی گیرند...
با چنین مسائل و گرفتاری های کوچک و بزرگ تا دلتان بخواهد برخورد کرده ایم. بازگو کردن چنین خاطرات تلخی، از انجا اهمیت دارد که با تمام زحمات نهادهای کمک رسان دولتی و غیردولتی و فعالیت های انسان دوستانه خیرین بزرگوار در سراسر کشور این واقعیت های تلخ و گریزناپذیر وجود دارد که شرایط زیست و زندگی برای برخی هموطنان عزیز حتی در نزدیکی های تهران و سایر مناطق دیگر، دردناک، اسفناک و غیر قابل باور است.
فعالیت های اخیر موسسه خیریه نیک گامان جمشید
موسسه نیک گامان جمشید، در بحرانها مانند دو دفاع ملی و میهنی اخیر و سیلها، زلزلهها و پاندمی کرونا، دَمی از خدمت بر مبنای انجام ضرورتها در اولویتها فرو گذار نمیکند. «شبکه ملی موسسات نیکوکاری و خیریه» با همکاری تخصصی همهجانبه «مجموعه خیر ایران» و «بنیاد تعالی اجتماعی زندگی» نیز بیوقفه در راستای همدلی و انسجام اکوسیستم خیرورزی ایران کوشیده است.
خدمت به مددجویان کرامتمند بهزیستی کشور و نیازمندان مورد تایید نهادهای حمایتی بر مبنای مددکاری تخصصی نهاد متولی و مددکاران موسسه خیریه نیکگامان جمشید، فرایند متداول و مستمر موسسه به شکل پروژهمحور است؛ حال این فرایند هم در راستای مهارتآموزی، توانمندسازی و اشتغال زنان سرپرست خانواده با هماهنگی و تایید نهاد متولی و نظارتی یا تاسیس و اداره کامل مراکز شبه خانواده (خانههای شبانهروزی کودکان و نوجوانان بیسرپرست یا فاقد سرپرست موثر) و مدرسهسازی منطبق بر قوانین کشور در سرتاسر ایران انجام میشود.
ساخت و تجهیز جدی و گسترده مراکز درمانی دانشگاهی تحت نظارت وزارت بهداشت و مراکز توانبخشی تحت نظارت جمعیت هلالاحمر، حضور بهجا و بهینه در بحرانها از جمله سیلها، زلزلهها، پاندمی کرونا و جنگ با پیشنهاد، هماهنگی و نظارت نهادهای متولی و نظارتی اما کاملا مردمنهاد، از دیگر اقدامات ماست.
امنیت غذایی اقشار آسیبپذیر در دوران جنگ
در اسفندماه ۱۴۰۴ و فروردین ماه ۱۴۰۵، تقریبا تمام کشور درگیر جنگ و مورد حمله دشمن بود، اما کانون حملات عمدتا استان تهران را در بر میگرفت. طبق آمار رسمی تا کنون حدود نیمی از ساختمانهای تخریبی و بهشدت آسیبدیده متعلق به استان تهران بوده است. در این راستا موسسه خیریه نیک گامان جمشید سعی کرد همانند جنگ ۱۲ روزه، افزون بر فعالیتهای همیشگی، تمام تلاش خود را به تامین بخشی از امنیت غذایی اقشار آسیبپذیر بر مبنای ضرورت در اولویتها (زنان سرپرست خانواده و خانوادههای دارای عضو دارای معلولیت) معطوف کند.
این مهم به لطف تلاش شبانهروزیِ قائممقام پیشین و مدیرعامل کنونی موسسه خیریه نیکگامان جمشید، سرکار خانم فاطمه طوقانیان با تحصیلات تکمیلی روانشناسی سازمانی و تجربه یک دههای مستمر، همراهی دیگر مدیران، کارکنان و مددکاران موسسه خیریه نیکگامان جمشید و قطعا همراهی دلسوزانه و تخصصی دکتر محمد نصیری، مدیرکل محترم بهزیستی استان تهران، مدیران بهزیستی شهرستانهای تهران و البته حمایت و تسهیلگری معنوی و اداری دکتر سیدجواد حسینی؛ ریاست محترم سازمان بهزیستی کشور انجام شد.
نیکگامان جمشید، موسسه ملی برتر در خدمترسانی
موسسه خیریه نیکگامان جمشید در «دومین جشنواره ملی نشان نیکوکاری» به عنوان موسسه ملی برتر در خدمت رسانی حین دفاع ملی و میهنی ۱۲ روزه برگزیدهشد. در این راستا، موسسه نیک گامان 2500 بسته معیشتی با ارزش 7 تا 10 میلیون تومان تهیه و با تکیه بر شاخص های مشخص، آن ها را در سراسر کشور میان خانواده های آسیب دیده از جنگ توزیع کرد.
حضور میدانی تیم موسسه در دوران جنگ با توزیع 100 سبد معیشتی با ارزش مشابه در تهران و تهیه 800 بسته معیشتی برای تأمین امنیت غذایی یک ماهه مددجویان آسیب دیده از جنگ در استان تهران انجام شده است.

